تبليغاتX

solmaz3838.blogfa.Com
جزیره دانلودرایگان نرم افزار
دلتنگيها

دلتنگيها

دلم تنگ است دلم تنگ است هر سازی که میزنم بد اهنگ است

سلام به همه دوستای گلم

منو ببخشید که دیر به دیر اپ میکنم اخه این روزها خیلی سرم شلوغه و خیلی هم غمگین شدم اخه یه اتفاق بد واسم افتاده که دیگه قابل جبران نیست واسه جبران خیلی دیره تو را خدا واسم دعا کنید که دوباره مثل روزهای قبل حالم خوب بشه این جملاتی هم که نوشتم تمام حرفهای توی دل خودمه که تقدیم میکنم به عزیزی که واسه همیشه رفت سفر و قرار نیست که هیچ موقع برگرده واسش ارزو میکنم که همیشه در پناه خدا به هرچه میخواد برسه نظز یادتون نره

 

مهربانم همیشه منتظرت می مانم تا یک روزبیایی وسر در اغوش گرمت بگذارم وارامش بگیرم حتی اگر بمیرم بازهم روحم را به پروازدر می اورم وبه سویت پروازمیکنم ومثل یک پروانه به دورت میگردم میدانم که بین ماهزاران دنیا فاصله است امااین فاصله تا ابد نمی ماندومیدانم که یک روزچه بخواهی یا نخواهی همه ی فاصله ها  می شکند بهترینم همیشه برایت ارزومیکنم تا سلامت باشی ودر پناه خدای ستاره ها زندگی خرمی داشته باشی ارزو میکنم که هرجای دنیای خدا وبا هرکه هستی شادباشی وهمیشه لبخندبرلبان مهربانت جاری باشد برایت ارزومیکنم که هیچ موقع درکویر بی باران قدم نگذاری و همیشه راهت پرازسرسبزی باشد ارزومیکنم که هرشب با خیال اسوده و بدون هیچ دغدغه ای سربربالش بگذاری وتا صبح با ستاره های مهربان اسمان باشی ارزومیکنم که روزگار رنگینی همچون رنگین کمان داشته باشی .تورا به خدا میسپارم وهمیشه منتظرت می مانم به امید دیدارای مهربانم

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت3:21 بعد از ظهرتوسط سولماز | |

سلام به تمام دوستای گلم یه شعر نوشتم که امیدوارم خوشتون بیاد

 

 

همیشه فکر میکردم

زندگی فقط یه قصه ست

حالا خواب موندم تو قصه

توی این همه شلوغی

قصه ی من پره غصه ست

پره از دریای ابی

یه جای قصه همیشه

کویر گرم وخشکه

جای دیگرش فقط پل

پلی ازحصیر رنگی

اسمون قصه ی من

همیشه ابری و دلگیر

ادم های قصه هم

حباب های پوچ وخالی

مردم قصه همیشه

توی رویای رسیدن

از حالا تا به همیشه

پشت پنجره نشستن

ساعت قصه یه گاهی توی خوابه

گاهی هم مثل یه بارون

یدفعه تند تند می باره

 کلاغ های پر سیاه

همیشه رو پشت و بوم خونه ها

خبرهای بد میارن

توی این قصه ی تلخ

همه چیز رنگ عذابه

تنها چیزی که میتونه توی این قصه

خیلی خوب باشه

یه اقای مهربونه

اره اون خدای قصه ست

خدای کویر ودریا

که همیشه تک وتنهاست

سرنوشت قصه ی من

پره از پیچ و تقاطع

خم پشت پشت کمرم هم

یه جورایی مثه سواله

یه سوال بی جواب

که فقط خدا میدونه

کاشکی یکی میرسید و

بیدارم میکرد از این خواب

خوابی که پره عذابه

پره از طوفان و دریا

ای خدای قصه ی من

توی این دنیا چه سخته

زنده بود و زندگی کرد

تنها چیزی که میتونه

توی این خواب

توی این قصه

ارزوی من باشه

اینه که خدا امید من باشه

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت0:47 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

سلام به تمام دوستای گلم که همیشه به کلبه ی دلتنگیهای من سر میزنن و من را خوشحال می کنن اینبار هم شعری نوشتم که تقدیمتون می کنم راستی دوستای گلم اگه حرف های اول هر بیت را به هم بچسبانید جمله ای ساخته می شه که امیدوارم خوشتون بیاد

     بمان برای  من ای بهترین  من

یلدا شده  تمام  روزگار من

        تب کرده ام میان هجوم لحظه ها

   وتو ارام می روی از کنار من

        هی آه می کشم  و آه می کشم

      یعنی می شود بیایی کنار من ؟

چقدرباریده ام میان لحظه ها

         من بی تو هیچم پس بمان برای من

درپناه حق بدرود

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت1:22 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

سلام به دوستای گلم

تقدیم به دوستایی که منت می گذارن وبه کلبه ی دلتنگیهای من سرمیزنن

 

 

خاطراتم را مانندتکه های پاذل کنارهم چیده ام تاراحت تربتوانم بخوانمش نیم نگاهی به ان می اندازم گاهی میخندم گاهی هم میگریم گاهی هم به نشانه ی هزاران سوال بی جواب سکوت میکنم ومات و مبهوت به تکه های پاذل نگاه میکنم وحالامیخواهم در دنیای گذشته غرق شوم تاشاید سیراب شدم . گذشته ای که هم تلخ بودهم شیرین وگاهی هم بی نمک .من نمیدانم سرنوشت ازمن چه میخواهد که مدام مانندسایه ای به دنبال من است هرچقدرکه سعی میکنم ازاو دورشوم اوبیشتربه من نزدیک میشود . انگارراه ما ازهم جدا نیست اومراگاهی به جنگ باسختی هامیبرد گاهی پیروزم گاهی هم سربه زیرانداخته وتسلیم میشوم ومن ازهمین میترسم . میترسم که بیشترازاین یارای جنگیدن نداشته باشم بگذار سرنوشت هرراهی که میخواهد برود اصلابه من چه که اومانند سایه به دنبال من است من خودم سایه ی اورانابود میکنم وبالاخره پیروزمیشوم بگذریم ازسرنوشت حالا میخوام بدون توجه به ان دوباره سیری به گذشته کنم بعضی ازتکه های پاذل مانندکاغذی سفیداست انگارهیچ خاطره ای درونش نیست وبلعکس بعضی ازتکه های دیگرپر رنگ ترازبقیه است مانندتاریکی شب . دوباره به تکه های پر رنگ ترنگاه میکنم وای که چقدر ازار دهنده است درست است این تکه های سیاه همان خاطرات تلخ گذشته است این عادت همیشگی من است خاطرات شیرین راهمیشه فراموش میکنم ولی خاطرات تلخ را به ذهنم می سپارم ومن فکرمیکنم تکه های سفید همان شیرینی های گذشته است که حالا فراموشم شده است تمام تکه هارا مرورکرده ام طبق عادت دیرینه این قطرات اشک مانند جویباری ازکنارگونه هایم میلغذ وتمام پاذل را خیس اشک میکند . حالامیخواهم تکه هارا از روی زمین بردارم ودرصندوقچه ی قدیمی ذهنم قایمش کنم تا اگربعدا نیازی به اوبود دوباره مرورش کنم . پس خدانگهدار ای صندوقچه ی خاطرات

 یا حق

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت1:21 بعد از ظهرتوسط سولماز | |

                                                      با اينكه نميتونم در انتخابات شركت كنم

                                         ولي اگه ميتونستم به اقاي دكتراحمدي نژاد راي ميدادم       

سلام به دوستاي گلم  اول از همه يه معذرت خواهي واسه اينكه دير اپ شدم اخه درگير با كنكور هستم و دوم اينكه ميخواستم در مورد انتخابات نظر شخصي خودمو بگم

كم كم داريم به فصل انتخابات نزديك ميشيم وهركسي هم درمورد انتخابات نظرشخصي خودش رادارد من با اينكه نميتونم درانتخابات شركت كنم ولي اگه ميتونستم قطعا اقاي احمدي نژادرا انتخاب مي كردم . ازنظر من رييس جمهوري كه با شجاعت به دل دشمن ميره تا بتونه ازكشور خودش ازايران خودش دفاع كند لايق رياست جمهوري هست

پشتكارـ توجه به قشر پايين و متوسط جامعه ـ عشق خدمت به مردم و ميهن ـ جوان بودن وخستگي ناپذيري شجاعت و شهامت ازديگر ويژگي هاي اقاي احمدي نژاد هست

پس به اميد اينكه با انتخابات درست خود بتوانيم در اباداني اين كشور مسلمان سهيم باشيم

يا حق

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت9:38 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

سلام به تمام دوستای گلم

نمیدونستم از چیو از کجا بنویسم ازگذشته های خیلی دور یه خاطره واسم به جا مونده بود که اون خاطرات را هرگز فراموش نمیکنم و الان هم اون خاطره را در چند تا جمله پیاده کردم  امیدوارم که خوشتون بیاد

 

 

تمام کلمات را در میان حصاری از تنهایی ها به سکوت وا داشتم تا شاید بتوانم با ان کلمات حرفهای پنهان شده در قلب خود را که مدت هاست در سینه ی خود حبس کرده ام را به گوش دریا برسانم

دیروزها را هنوز به خاطر دارم که چگونه مرا اجبار به سکوت کردی . از ان لحظه تاکنون نه حرفی زدم و نه فریادی فقط سکوت کردم و سکوت درست نمیدانم چند سال و چند ما ه و چند دقیقه و چند ثانیه از دوری تو گزشته ولی فقط این را میدانم که دیگر از واژه ی انتظار خسته ام دیگر بیش از این نمیتوانم حرفهای نگفته ی دلم را در گلو خفه کنم قصه ی من قصه ی کهنه ای نیست که بتوانم فراموشش کنم قصه ی حالا و فردا هاست قصه ی یک عمر پریشانی و تنهایی و سکوت است . شاید تقدیر چنین بود شاید هم تقصیر تو و شاید هم تقصیر من و شاید هم... اگر تقدیر بود که هیچ ولی اگر تقصیر تو بود وای بر من و اگر تقصیر من بود حق من مرگ است.

راستی امروز گل رز را که نشانه ای از حرفهای نگفته ی من بود را دوباره به دریای چشمانم سپردم

گوشه ای ایستادو تماشا کرد و مثل من گریست تا اینکه سر به زیر انداخت و خشکید و پژمرد

دنیا را میبینی؟ حتی ان رز از دریای چشمانم خجالت کشید و پرپر شد ولی تو چه؟

تو که مدت هاست سکوتم را میبینی و بی انکه حتی ناراحت شوی مثل بادی سردو ویران گر ازکنار جنگل خسته ی دلم میگذری و حتی پشت سرت را هم نیم نگاهی نمی اندازی فقط جنگل را ویران میکنی و میروی . باشد اشکالی ندارد همین که جنگل خسته ی دلم را ویران کنی خودش هم دنیایست . ولی یادت باشد که این جنگل خسته ی دل شکسته هنوز هم شب ها و روزها را در انتظاربه سر میبرد تا فقط برای یکبار هم که شده دوباره ان سردی نگاهت را ببیند . پس به امید ویرانی فردا

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت6:32 بعد از ظهرتوسط سولماز | |

بازم یه سلام دیگه خدمت دوستای گلم  امیدوارم که حالتون حسابی خوب باشه

اول ازهمه فرارسیدن ماه محرم را به همتون تسلیت میگم

این بار میخواستم یه کمی فضا را عوض کنم  ازشما چندتا سوال پرسیده شده

سعی کنید یکی یکی سوال هارا بخونید ویکی یکی به پاسخ ها نگاه کنید

 امیدوارم که خوشتون بیاد نظریادتون نره

 

 

 

 

 

یکی یکی این سوال هارا بخوانید وهربارپس از ان که پاسخ دادید به قسمت پایین بروید ومقایسه کنید سپس برگردید وسوال بعد را بخوانید و....

 

 

 

1-    یک زرافه را چه طور در یخچال قرار میدهید؟(پاسخ صحیح همان طور که گفته شد درقسمت پایین نوشته شده)

 

 

2-    حال ازشما خواسته شده یک فیل را دریخچال قراردهید چه میکنید؟(پاسخ صحیح همان طور که گفته شد درقسمت پایین نوشته شده)

 

3-شیرشاه یک کنفرانس برای حیوانات جنگل ترتیب داده است که به جزیک حیوان همگی حیوانات در ان حظوردارند ان یک حیوان غایب کیست؟( پاسخ صحیح همان طور که گفته شد درقسمت پایین نوشته شده)

 

 

4-باید ازیک رودخانه عبورکنید که محل سکونت کروکودیل هاست شما قایق ندارید چه میکنید؟( پاسخ صحیح همان طور که گفته شد درقسمت پایین نوشته شده)

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پاسخ سوال اول.  درب یخچال راباز میکنیم زرافه راداخل یخچال میگذاریم وسپس درب ان را میبندیم هدف ازاین سوال این است که مشخص شود ایا شما ازان دسته افرادی هستید که تمایل دارند مسائل ساده راخیلی پیچیده ببینند یا خیر؟

 

 

 

پاسخ سوال دوم .   ایا پاسخ شما این است که درب یخچال را بازمیکینیم وفیل رادریخچال میگذاریم ودرب ان رامیبندیم؟ نه! این درست نیست! پاسخ صحیح این است که درب یخچال را بازمیکنیم زرافه رااز یخچال خارج میکنیم فیل راداخل یخچال میگذاریم ودرب را میبندیم این سوال برای این است که مشخص شود ایاشما به نتایج کارهای قبلی خودوتاثیر ان برتصمیم گیری های بعدی تان فکرمیکنید یا خیر؟

 

 

 

پاسخ سوال سوم.  اگرپاسخ داده اید که اسکار(برادر کوچک شیرشاه)غایب است بازهم اشتباه کرده اید یادتان رفته که فیل الان دریخچال است ؟پس حیوان غایب این جلسه باید فیل باشد هدف از این سوال این است که حافظه ی شما دربه خاطر سپردن اطلاعات سنجیده شود

 

 

 

 

پاسخ سوال چهارم.  خیلی ساده است به داخل رودخانه می پرید وباشنا کردن ازان عبور میکنید. کروکودیل ها؟ انها الان درجلسه ای هستند که شیرشاه ترتیب داده! هدف ازاین سوال این است که مشخص شود ایا ازاشتباه های قبلی خود درس میگیرید که دوباره انهارا تکرار نکنید یا خیر؟

 

یاحق نظریادتون نره  

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت3:57 بعد از ظهرتوسط سولماز | |

سلام به گلهای روزگار امیدوارم دنیا به کامتون باشه ممنون از لطفتون از اینکه همراهم هستید

امروز مطالب زیادی نداشتم واسه نوشتن ولی دوتا جمله ی زیبا یه جا دیدم حیفم اومد که ننویسمش

امیدوارم که خوشتون بیاد

سنگینی باری که خدا بر دوش ما میگذارد انقدر نیست که کمرمان را خرد کند

انقدر است که مارا برای دعا یه زانو در اورد

زندگی انسان یعنی افکار روزانه ی او پس خوب فکرکن تا خوب احساس کنی

یا حق التماس دعا

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت1:22 بعد از ظهرتوسط سولماز | |

 

سلام به گلهای روزگار امیدوارم دنیا به کامتون باشه واسه منم دعا کنید امسال سال سختی در پیش دارم امسال کنکور دارم واسم دعا کنید

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

 

می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه

 

دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا

 

نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

 

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم،

 

ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .

 

 این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود ؟

 

 و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان

 

همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

 

 انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

 

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به

 

 دشمنی ام بر خاستی.

 

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های

 

گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد....

یا حق.

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت7:52 بعد از ظهرتوسط سولماز | |

سلام به همه ی دوستای گلم

امیدوارم دنیا به کامتون باشه  

امروزیه نفر اشکمو در اورد اصلا فکر نمیکردم دلش اینقدر مثه سنگ باشه من یه اشتباهی کرده بودم که تاوانشو هم دادم هرچند واسه اشتباهم دلیل موجهی داشتم ولی هرچی ازش خواهش کردم که منو ببخشه جواب سر سری میداد حتی این جرات را به خودش نداد که به من بگه سولماز من هنوز تورو نبخشیدم فقط گفت من از کسی کینه ای ندارم من خوب میدونم که این حرفش از ته دل نبود فقط واسه اینکه از دست من راحت بشه این حرفارو زد ادما تو زندگیشون خیلی اشتباه میکنن هیچ ادمی نمیتونی پیدا کنی که بی اشتباه باشه منم یکی از اون ادمام اصلا ادم اگه اشتباه نکنه که ادم نیست دلمو بارونی کرد م واسش تا منو ببخشه ولی بازم اشکامو ندید اگه واسه اون کارام دلیل نداشتم بهت حق میدادم ولی حالا که واست دلیل اوردم  من نمیخوام کسی از من کینه ای به دل بگیره پس تو رو خدا منو ببخش 

از دوستای گلم خواهش دارم که واسه من دعا کنن شاید اون که دلش از جنس سنگه  منو ببخشه شایدم...

مرا اینگونه باور کن...

کمی تنها

کمی بی کس

کمی از یاد ها رفته

خدا هم ترک ما کرده

خدا دیگر کجا رفته؟؟؟

نمیدانم مرا ایا گناهی هست؟؟؟

که شاید هم به جرم ان

غریبی و جدایی هست

مرا اینگونه باور کن....

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت9:12 بعد از ظهرتوسط سولماز | |

سلام میکنم به همه ی دوستای گلم ویه سلام مخصوص به ابجی جونم که لطف میکنه و به کلبه ی دلتنگیهای من سر میزنه ونظر میده

 این شعری که الان نوشتم به طور اتفاقی توی یه سایت دیدم وقتی خوندمش حال و هوای دلم عوض شد راستشو بخواهید یه جورایی ارومم کرد حیفم اومد که ننویسمش امیدوارم که خوشتون بیاد

 

دلم گرفته است

میشود کمی برای من دعا کنید؟

یا اگر خدا اجازه میدهد

یه کمی به جای من خدا خدا کنید

 

راستی فرشته ها سلامتید!؟

حال من که هیچ خوب نیست

جانماز سبز من دوباره گم شده

شب رسیده توی اسمان دل ولی

ردپای روشن ستاره گم شده

 

خوش به حالتان فرشته ها...

هرکجا که خواستید میپرید

روی باد .روی ابر

روی شانه های ماه

اسمان همیشه از شما راضی است

میروید...

بی گناه...

بیگناه . بیگناه !

 

راستی به من نگفته اید

ان طرف کنار لحظه های دوردست

روزهای اسمان چه شکلی است؟

کاش میشد ای فرشته ها

راه خانه ی ستاره را به من نشان دهید

یا که ازفراز قله های نور

دستی از دعا برای من تکان دهید...

 

راستش دلم

مثل یک نماز بین راه

خسته و شکسته است!

او مسافراست

میرود به شهر افتاب

گرچه راه افتاب بسته است

 

*کاشکی نمازهای صبح من قضا نمیشدند*

دست های من

هیچ وقت از اسمان جدا نمیشدند!

 

ای فرشته ها به دست های من کمک کنید

دست های کوچکی که اشتباه میکنند

یا به قول مادرم گناه میکنند !

 

بگذریم

پیچک کنارپنجره

نور ماه را

مثل نردبان گرفت و رفت

اخرش به اسمان رسید

یک سبد ستاره چید

من ولی هنوز هم چقدر کوچکم

 

ماه

مثل سیب روشنی

روی شاخه های دور ارزو نشسته است

حیف که برای چیدنش

نردبان من شکسته است!

 

دیگر اینکه دیوها

 چراغ های کوچه را شکسته اند

 

هرکجا که میروم

فکر میکنم که در کمین رفت و امدم!

 

ای فرشته ها که تا همیشه روشنید!

یک چراغ هم برای من بیاورید

 

ای فرشته ها

ای که دل به حجره های نور بسته اید!

ای که پای غصه های من نشسته اید!

حرفهای من هنوز

ناتمام متنده است

هیچ کس ولی

شعرهای دفتر مرا نخوانده است

 

با وجود این

بیش از این مزاحم شما نمیشوم

پس خدا همیشه حافظ شما

ای فرشته ها...

ای فرشته ها...

ای فرشته ها...

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت6:13 بعد از ظهرتوسط سولماز | |

سلام به همه ی دوستای گلم می خوام یه داستان واستون تعریف کنم یه داستان واقعی داستان زندگی یکی از دوستامه که اسمش مینا هست از من خواهش کرده که داستان زندگیشو بنویسم واز شما دوستای گلم خواهش کرده که کل داستان را بخونید و نظر بدهید

یه روز سرد ابان ماه یه دختر به اسم مینا برای فرار از تنهاییش تصمیم میگیره دنبال یه راه حل خوب بگرده اون دختر خیلی نجیب و پاک بود تا اینکه میبینه دوستاش خیلی از چت و اینترنت تعریف میکنن مینا فقط تعریفشو شنیده بود ولی حتی بلد نبود چطوری وارد اینترنت بشه یکی از دوستاش راهنماییش میکنه ویکی از ایدی هاشو میده به مینا مینا تقریبا هر روز یه سری به اینترنت میزد وبا چند نفر که نمیشناختشون چت میکرد مینا هم بدون اینکه به عواقب خطرناکش فکر کنه به این کار ادامه میداد تا اینکه با پسری اشنا میشه پسر که چه عرض کنم با یه اشغالی اشنا میشه که خیلی از تنهایی خودش واسه مینا تعریف میکنه از دوست دختراش میگه اون اشغال بلد بوده چطوری مینا را رام کنه ودلشو بدست بیاره اون اشغال شروع میکنه به تعریف کردن داستان زندگیش میگه:من قبلا با دوتا دختر دوست بودم که ۴سال با هم بودیم ولی دختره بد قولی میکنه و منو تنها میزاره حالا هم خیلی تنها شدم هیج کس زن من نمیشه هیچکس منو دوست نداره مینا هم که خیلی ساده بوده فریب کلک های اون پسر اشغال رو میخوره وخیلی راحت میگه من زنت میشم اون پسره اول سعی میکنه که شماره ی مینا را ازش بگیره ولی مینا میگه الان نمیتونم من خیلی میترسم پسره هم میگه اشکال نداره من درکت میکنم مینا جون ولی شمارشو به مینا میده ومیگه هرموقع کارم داشتی میتونی زنگ بزنی این چت کردن ها همین طور ادامه پیدا میکنه تا اینکه عید از راه میرسه دختره شماره ی اون پسر اشغالو تو گوشیش سیو میکنه چند تا پیامک تبریک عید میده ولی خودشو معرفی نمیکنه نمیدونم چطوری میشه که شماره ی مینا لو میره و اون پسره میفهمه که این شماره ی مینا هست مینا که خیلی ترسیده بود کلی اون اشغالو قسم میده که زنگ نزنه مگر وقتی که خودم پیامک دادم میتونی زنگ بزنی پسره هم قبول میکنه و همین کار را هم میکنه تا اینکه همین طور رابطشون بیشتر و بیشتر میشه مینا درساشو به خوبی پشت سر میزاره وکم کم به تابستون نزدیک میشه تو تابستون فقط شبها با همدیگه چت میکردن دقیق ساعت 12 شب واین چت کردن ها تا ساعت2-3 طول میکشید در این مدت که با هم چت میکردن همیشه از اینده(اینده ای که هیچ وقت قرار نبوده اتفاق بیوفته)میگفتن از انتظاراتشون واسه همدیگه میگفتن وحتی از غذا ها و میوه هایی که دوست داشتن تقریبا از همه چیز مینا اون پسره را خیلی دوست داشته وحتی  به عشقش که اون پسره هست قسم می خورده مینا قسم میخوره که تا ابد عاشقش بمونه و هیچ موقع ازش جدا نشه وعشق اون پسره را تا همیشه تو قلبش نگه داره این رابطه همین طور عمیق و عمیق تر میشه  وهمین طور ادامه پیدا میکنه تا اینکه تیر ماه به پایان میرسه و وارد روزهای گرم مرداد ماه میشن یه دفعه پسره میزنه زیر همه چیز ومیگه من دیگه نمیخوامت دست از سرم بردار اشک سراسر وجود مینا را فرا میگیره اینقدر گریه میکنه که از شدت گریه تو اتاقش بیهوش میشه وقتی به هوش میاد هنوز توی اتاقش بوده واسه اینکه مامان باباش چیزی از این قضیه نفهمن سریع خودشو جمع و جور میکنه و میره صورتشو اب میزنه بعد میره روی تختش دراز میکشه یه بغض سنگین توی گلوش گیر میکنه بی اختیار اشک رو گونه هاش سرازیر میشه اون شبو به سختی سپری میکنه صبح روز بعد مینا میره ایدیشو باز میکنه و هرچی تو دلش هست واسه پسره مینویسه دست خودش نبود هنوز عاشق بود و هنوز اون اشغالو دوست داشت چند بار واسش پی ام میزاره که هنوز دوستش داره و علت این کاراشو می پرسه واسش پی ام میزاره میگه :مگه من چکارت کردم به خدا دوستت دارم چرا با من اینطوری می کنی  به خدا اگه بری من خودمو میکشم مینا واسه اینکه ثابت کنه که هنوز دوستش داره ادرس خونشون را هم واسش پی ام میزاشته  مینا حدود 10-11 روز همین طور واسه اون اشغال پی ام میزاشته که دوستش داره واسش پیامک هم میداده که محتواش چنین بوده ( تو تموم زندگیم هستی نمی تونم ازت دل بکنم خواهش میکنم برگرد اگه بری هیچ وقت حلالت نمیکنم اون دنیا باهات تصفیه حساب میکنم  نمیزارم راحت زندگی کنی من دوستت دارم پس تورو خدا برگرد ) پسره بر میگرده ولی واسه یه مدت کوتاه دوباره رابطشون شروع میشه ولی مینا غافل از همه جا دوباره به اون اشغال دل میبنده  مینا وقتی علت کار های پسره را میپرسه اون اشغال جواب میده میگه: یه دختری هست توی اقوام عاشق من شده من نمیدونستم چکار کنم با تو این کارو کردم اون اشغال بازم داشت دروغ تحویل مینا میداد هیچ دختری توی اقوام عاشق اون پسره نشده بود بلکه اون اشغال رسما خودش رفته بود از اون دختر خواستگاری کرده بود مرداد ماه به پایان رسید و وارد شهریور ماه میشن مینا و اون پسره ی اشغال تقریبا بیشتر شبها با همدیگه تلفنی صحبت میکردن مشکل مینا این بود که بلد نبود عشقشو چطوری به اون اشغال ثابت کنه حتی اگه ثابت هم میکرد اون اشغال بالاخره یه روز میزاشت و میرفت اون اشغال ایدی مینا را میده به دختر پسر عمش (همونی که ازش خواستگاری کرده بود و دوستش داشت) مینا هم یه ظهر میره ایدیشو باز میکنه یه ایدی نا اشنا تو قسمت ادلیست هاش می بینه مینا پی ام میزاره میگه : شما کی هستی؟ میگه من گلاره هستم نامزد..... مینا می پرسه ایدی منو از کجا گیر اوردی گلاره میگه:فلانی (اون پسره ی اشغال) داده مینا و گلاره در اوایل با همدیگه بحث میکنن یه جورایی شبیه میدان جنگ  امریکا به عراق و عراق هم به امریکا حمله میکنه تا اینکه به جایی نمیرسن و تصمیم میگیرن که اتش بس را اعلام کنن تا شاید بتونن به یه نتیجه ای برسن گلاره به مینا میگه:اگه اون قسمت تو باشه پس مال تو میشه واگه قسمت من باشه مال من میشه ایندفعه مینا به گلاره میگه: تو میتونی از عشقت بگزری  و بزاری اون تا همیشه مال من بشه میتونی این کارو کنی؟ میتونی؟ گلاره میگه:اگه بتونم این کارو میکنم مینا در جواب میگه:اگه نشد فقط بگو میتونی یا نمیتونی همین. بحث همین طور ادامه پیدا میکنه ایندفعه گلاره به مینا میگه: تو میتونی نه به خاطر اون بلکه به خاطر من از عشقت بگذری مینا هم خیلی رک میگه نه نمیتونم من نمیتونم این کار را کنم من هنوز دوستش دارم گلاره این بار میگه بیشتر فکراتو کن مینا جواب میده من قبلا فکرامو کردم و حاظر نیستم تحت هیچ شرایطی از عشقم بگذرم این بحث همین طور ادامه پیدا میکنه یدفعه گلاره میگه: تازه امروز هم قراره بیاد دنبالم تا بریم بیرون بگردیم این جمله مینا را حسابی نگران میکنه طوری میشه که تپش قلبش شدید و شدید تر میشه وحتی نفس کشیدن هم واسش سخت میشه مینا به گلاره میگه: من حالم خوب نیست اگه کاری نداری دیگه من میرم گلاره هم میگه : شرمنده اگه حرف بدی زدم و باعث ناراحتیت شدم مینا هم میگه: دشمنت بعد خداحافظی میکنه مینا بعد از خدا حافظی از شدت ناراحتی زیاد یدفعه حالش بد میشه و سرش گیج میره بعد می افته روی زمین وقتی به هوش میاد میبینه تویه بیمارستانه ومامانش بالای سرش هست مینا چند بار به مامانش اصرار میکنه که بریم خونه من از اینجا خوشم نمیاد مامانش هم میگه: باید با دکترت صحبت کنم ببینم چی میشه در همین حین دکتر از راه میرسه مینا به مامانش اشاره میکنه که با دکترش صحبت کنه تا زود مرخص بشه اقای دکتر هم میگه: تا 2 ساعت دیگه مرخص میشه اینقد عجله نداشته باش بابای مینا ناراحتی قلبی داشته به همین خاطر چیزی به پدرش در این مورد نگفتن مینا به دادشش زنگ میزنه و میگه: من الان بیمارستان هستم زود بیا دنبالم یه جوری هم بیا تا بابایی نفهمه مینا وقتی میره خونه وارد اتاقش که میشه درو قفل میکنه و میره روی تختش دراز میکشه بازم گریه امونش نمیده زار و زار گریه میکنه دست خودش نبود اخه هنوز عاشق بود  وهنوز اون پسره ی اشاغالو دوست داشت همین طور میون قطره های اشک خوابش میبره وقتی بیدار میشه میبینه دور و بره ساعت 30-1 شب هست گوشیشو بر میداره یه پیامک به اون پسره میده که محتواش چنین بوده(در فلان روز میتونی بیای خواستگاری )مینا فقط میخواسته عکس العمل پسره را بفهمه بعد از چند دقیقه اون اشغال جواب میده همه چیز بین منو تو تموم شده  بیچاره مینا دوباره پیامک میده میگه:علت این کارات چیه مگه من چکارت کردم ولی مینا دیگه هیچ جوابی از اون اشغال نمیگیره مینا دیگه نمیدونست چکار کنه دوباره ادرس خونشونو واسش اس ام اس میکنه ودر ادامه مینویسه (این ادرس خونمون هست اگه روزی گذرت از این طرفا افتاد یه سری هم به من بزن اگه پیدام نکردی شاید تویه قبرستون بتونی پیدام کنی امیدوارم با دختر پسر عمت (گلاره) بهت خوش بگذره دعا نمیکنم خوشبخت شی چون خودم یه روزی بدبختت میکنم هیچ موقع حلالت نمیکنم و اون دنیا سر پل صراط منتظرتم تا باتو تصفیه ی حساب کنم) مینا اون شبو به سختی با یه کوله بار غم سپری میکنه ارام ارام گریه میکنه اونقدر گریه میکنه که چشماشو به سختی باز نگه میداشته مینا قبلا به اون پسره ی اشغال گفته بود که اگه منو ترک کنی و تنهام بذاری بدشو میبینی گفته بود اگه این کارو کنی منم خنجری به لنگرت میزنم که جاش واسه همیشه یادگاریس بمونه . بلایی به سرت میارم که مرغای اسمون به حال گریه کنن ولی پسره حرفشو باور نکرد و بی تفاوت واسه همیشه از کنارش رد شد مینا هم میخواست تلافی کنه با اینکه هنز پسره را دوست داشته با اینکه هنوز عاشقش بود ولی می خواست تلتفی کنه

بقیه ی داستانو بعدا مینویسم از دوستای گلم خواهش دارم که نظر بدن یا حق

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت2:50 بعد از ظهرتوسط سولماز | |

چقدر سخت است ... به چشمان کسی که تمام

 عشقت را دزدید و به جایش یک زخم همیشگی به

 قلبت داد خیره شوی و به جای اینکه لبریز از کینه و

 نفرت شوی حس کنی هنوز هم دوستش داری و

 چقدر سخت است که سرت را باز هم به دیواری

 تکیه بدهی که یکبار زیر آوار غرورش همه وجودت

 له شد ، چقدر سخت است در خیالت ساعتها با او

 حرف بزنی ولی وقتی او را دیدی جز سلام چیزی

نتوانی بگویی، چقدر سخت است وقتی پشتت به

اوست دانه های اشک گونه هایت را خیس کند اما

مجبور باشی بخندی تا نفهمد هنوز هم . . .

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت1:52 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت1:43 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

سلام سلام سلام سلام

من امروز خیلی خوشحالم می دونید چرا؟ خب یه کم تحمل داشته باشید می گم ولی قبلش می خوام یه داستان واستون تعریف کنم

سالها پیش در یک روز گرم شهریور ماه فرشته ای به دنیا اومد که با ورودش شادی هم اومد پدر و مادر اون فرشته بعد از کلی مشورت با خاله و عمو و دایی و شوهر خاله و شوهر عمه و زن عمو و زن دایی و بقیه ی اقوام بالاخره به این نتیجه می رسن که اسمشو بزارن سولماز جوووووووووون

حالا تفلد اون فرشته ی ناناز هست که اسمش سولمااااااااااازز جوووووووووون هست تفلد تفلد تفلم مبارک بیا شمع ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی صد سال زیاده بیست سال زنده باشی این کیکم خودم با کمک اقای قناد سر کوچمون درستش کردم حتما میل کنید خیلیییییییییییی خوشمزه هستش   راستی راستی بدون کادو راهتون نمیدم  شوخی کردم شما تشریف بیارید از همه چیز بهتره خب دیگه من رفتم واسه منم دعا کنید زیاد

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت1:20 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

سلام به دوستای مهربون خودم                                                                                               یه شعر دیگه می خوام بنو یسم اینبار هم از اقای کوهمال تقدیمش می کنم به ..... (خودش می دونه که کیو می گم). امیدوارم که حسابی لذت ببرید

لیوان نیم خورده و ایوان روبه ماه

یک جفت چشم خسته و...یک داغ روبه را

شیرین و تلخ، ریخته در هم، سم و شراب

یاد اوری خاطره هایی که گاه گاه-

در خود مرور می کند از عشق رفته اش

تقویم را ورق به ورق می کند نگاه

کم کم رسیده است به یک فصل منجمد

خود را کشانده است به یک فرصت سیاه

بیچاره باز هم به خودش وعده می دهد:

او می رسد...نمی رسد...اما و اشتباه-

هی پشت اشتباه...و در باد های تلخ-

کز کرده است توی خودش سرد و بی گناه

دنیای عشق از افت و خیز هاست

از چاله در نیامده افتاده ای به چاه

من اعتراف می کنم عاشق شدم تو را

دنیای عاشقانه ی من را چنین مخواه

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت0:16 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

سلام امیدوارم خوش و سر زنده و سر حال باشید نه مثل من دلگیر و تنها باشید

امروز بد جوری دلگیر بودم از خودم از ادما از این زمونه ی بی وفا خستم خسته تر از همیشه خسته تر از همه دنیا اشک رو گونه هام لبریزه دارم خفه میشم یکی قلبمو می شکنه یکی پشت بهم می کنه  یه نفر هم .....این شعر از اقای کوهمال هست تقدیمش می کنم به کسی که تو بدترین لحظه ها تنهام گذاشته تقدیم می کنم به کسی که دوستم نداره ولی من با تمام وجودم دوستش دارم و می پرستمش تقدیم به کسی که دلش از سنگه و هیچ وقت معنیه دوست داشتنو نمی فهمه

 

شاید نباید از همان اول تو را من-

عاشق تر از خود می شدم ان روزها من...

تو دلخوش ثانیه ها ی شاد...اما

حدس غریبی می زدم از ایتدا من

می خواستم با تو بمانم تا همیشه

می خواستم با تو برقصم پا به پا من

در چشم هایت ابر و باد امیخت در هم

تو گریه کردی و... بی صدا من

در خود  شکستن را مروری تازه کردم

با اه های شعله ور در  ای خدا...من-

مستوجب اتش نبودم...پس چرا تو...

مستوجب اتش نبودم پس چرا من؟!

حالا عروس بخت مردم بی صدا تو

دلواپسی در ازدحام کوچه ها من

دارم به پایان می رسم در این نفس ها

چون ماهیان زنده در زیر هوا من

دارم پس از تو کفش های خسته ام را-

هی می کشم سمت سراب جاده ها من-

در گیر رویاهای سرشار از خیالم

انگار خیلی فاصله داری تو با من

این روز ها بد جور دلگیر تو هستم

حالا کجایی تو؟!...کجایی تو؟!...کجا من؟! 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت0:51 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

سلام سلام سلام

دور و بره ساعت ۹شب بود که یدفعه تصمیم گرفتم برم تو حیاط همینطور که داشتم اسمون و ستاره ها را نگاه می کردم به لحظه چشمم به ماه افتاد بغض گلومو گرفت اشک تو چشمام جمع شدیاد ماهی افتادم که چند ماه پیش منو ترک کرد و رفت به یه دیار دیگه یاد پدر بزرگی افتادم که خیلی دوستش داشتم پدر بزرگی که خیلی مهربون و دوست داشتنی بود پدر بزرگی که وقتی می خندید صورتش مثه ماه می درخشید یاد پدر بزرگی افتادم که....... خلاصه بغضمو شکستمو اروم اروم اشک ریختم  قلم و کاغذ و برداشتم شروع کردم به نوشتن این شعرمو تقدیم کردم به پدر بزرگی که جاش تو زندگیم خیلی خیلیییییییی خالیه یه صلوات واسه شادی روحش(الهم صل علی محمد وال محمد)

 تقدیم به مهربونم

تو رفته ای به کدامین دیار؟؟؟

که تنها عکس هایت مانده یادگار

تو رفته ای بدون اینکه وداع کنی

بدون اینکه حتی مرا یاد کنی

شکسته ام

پرم از حسرت دوباره دیدنت

پرم از انتظار

خسته ام خسته تر از همیشه

خسته از دلواپسی ها ی بی امان

برگشتنت محال است ای گلم

ولی مرا ببر که بی تو

زندگی ام می شود سراب

دوستای گلم نظر یادتون نره

یا حق

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت0:22 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

سلام سلام سلام یه سلام گرم به همه ی دوستای گلم خوفید؟ من که خوفم می دونید چرا؟الان میگم اخه نمی دونید که خوشحالی من واسه اینه که اسمون اینجا ابرییه جاتون خالی دیروز تو شهر ما بارون اومد جاتون خیلی خیلی خیلییییییییییییییییییییییییی خالی رفتم زیر بارون اول واسه همتون دعا کردماخه شنیدم هر دعایی که زیر بارون کنی مستجاب می شه بعد از دعا زیر بارون اونقدر موندم که از سرمایی داشتم می لرزیدم که مامی جونم وقتی فهمید زورکی بوردم داخل خونه می گفت سرما می خوری هرچند من هم بی نصیب نموندم بعد از چند ساعت متوجه شدم که دچار سرماخوردگی شدم بی خیال مهم اینه که قبل از رسیدن مامی جونم حسابی دلی از عزا در اوردم امروز هم اسمون ابری بود ولی بارون نیومد خلاصه دیروز و امروز خیلی خوش گذشت جای همگیتون سبز تا بعد یا حق

+نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت0:36 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

سلام می کنم به همه ی دوستای گلم چه اونایی که نظر میدن چه اونایی که نظر نمیدن امروز تصمیم گرفتم تا چند تا جمله ی قشنگ بنویسم و تقدیم به دوستای گلم کنم امیدوارم خوشتون بیاد نظر یادتون نره

 هر انسانی لبخندی از خداست تقدیم به تو که زیباترین لبخند خدایی

خدایا ابروی مرا به توانگری نگه دار و شخصیت مرا با تنگ دستی از بین مبر تا مبادا  از روزی خواران تو روزی بخواهم و از افریده های تو طلب مهربانی کنم

هیچ ادمی استحقاق توهین ندارد چون روح خدا در ان دمیده شده است

در انتهای کوچه های بن بست هنوز راه اسمان باز است

موفقیت مطعلق به کسی است که غرور را کنار گذاشته و راه را گزینش میکند و ناکامی مطعلق به کسی است که حاظر به گذشتن از غرورش نیست و چاه را می گزیند

مشکلات انسان های بزرگ را متعالی میکند و انسان های کوچک را نابود

انسان اسیر تعلقاتی است که از جنس انها نیست در بند خدا باش که از جنس اویی و این است مفهوم ازادی و اختیار مطلق

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلا به تو افتاده نصیبم که بمیرم یک قطره ی ابم که در اندیشه ی دریا افتادم و باید بپذیرم که بمیرم خاموش مکن اتش افروخته ام را بگذار که بمیرم که بمیرم که بمیرم ...

زیباترین عکس ها در اتاق تاریک ظاهر می شود پس هر وقت در تاریکترین نقطه ی زندگی ات قرار گرفتی بدان که خداوند از تو می خواهد زیباترین عکس را بگیرد

کسانی که نمی توانند خطر سقوط در دره های عمیق را بپذیرند هرگز لذت صعود به قله های رفیع را تجربه نمی کنند

یک روز رسد غم به اندازه ی کوه یک روز رسد شادی به اندازه ی دشت افسانه ی زندگی چنین است در سایه ی کوه باید از دشت گذشت

در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر می شوی 

امیدوارم خوشتون اومده باشه نظر یادتون نره اخه خیلی زحمت کشیدم چشمام در اومده تا نوشتم پس خواهشا نظر یاتون نره یا حق 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت0:42 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

اول سلام می کنم به همه ی دوستایی که لطف می کنن و نظر میدن این شعر از خودمه تقدیم می کنم به همشون

یه شب زیر بارون

تو سرمای زمستون

میون این همه غم

تو شدی هم صدامون

تو گریه کردی و من

گریه هاتو که دیدم

مثل خودت مثل ابر

بارون شدم باریدم

دعا کردیم ما با هم

به سوی اسمون ها

پس از گذشت چند روز

دیدیم نشد اجابت

سوار قالیچه ی

خیال شدیم ما با هم

رفتیم میون ابرهای اسمون ها

دیدیم دعای ما هم

مثل همه ی دعا ها

پشت ابرهای بزرگ

منتظر که بارون بیاد و

اجابت بشه دعای

هر دوتامون

+نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت9:28 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

امروز جامعه ی شیعیان در غم نبودن زینبش جامه ی سیاه به تن کرده پس بیاییم حرمت این لباسهای عزا را بدانیم و باور کنیم

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت3:7 بعد از ظهرتوسط سولماز | |

روز پدر را به همه ی پدرهای گل تبریک میگم و واسشون ارزوی سلامتی میکنم و یک شعر از اقای کوهمال را به همه ی پدرا تقدیم میکنم

ای از طلوع سبز غزل ها قشنگ تر

چشمانت از پرنده و دریا قشنگ تر

ای ابتدای حس تغزل نگاه تو

از روح اب و ایینه حتی قشنگ تر

بگذار تا بخوانمت اواز زندگی

با حس تازه ی غزل اما قشنگ تر

وقتی که روبه روی هم ایینه می شویم

پیداست در نگاه تو دنیا قشنگ تر

وقتی شکسته می شود ابیات چشم تو

از شعر های شرجی نیما قشنگ تر

حس می کنم که فرصت پرواز دیگریست

بر عالمی از عالم رویا قشنگ تر

فانوس عاشقانه ی شب های پر فروغ!

چشم تو از ستاره ی یلدا قشنگ تر

امشب بخواب باز عزیزم لا لا لا لا

تا بشکفد دو چشم تو فردا قشنگ تر

سرشار از ترنم گل های مریمی

ای از طلوع سبز غزل ها قشنگ تر

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت0:32 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

بازم یه شعر از خودم امیدوارم خوشتون بیاد

روزگاریست که دلم غمگین است

بر دلم مهری از اندوه است

شعرهایم پراز تاریکیست

چشم هایم همیشه بارانیست

دست هایم فقط اسمانیست

کوچه ها تاریک تر از تاریکیست

ماه و مهتابی نیست خاموشیست

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت1:36 بعد از ظهرتوسط سولماز | |

خدایا یه مشکل واسم پیش اومده کمکم کن خواهش می کنم

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت2:39 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

چیزی واسه نوشتن نداشتم تصمیم گرفتم یکی از شعر های خودمو بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد

بعد از رفتن تو

باز بغض اسمان گرفت

اشک هایش را بر زمین جاری کرد

ناگهان....

سیل گرفت

وتو...

طبق عادت همیشگی

بی تفاوت بی اشک

سر به زیر انداختی

چشم هایت را بستی

وتا بی کران رفتی

باز اسمان غرشی کرد

با نگاهی خسته و گریان

وبا اهی بلند

التماست کرد

ولی.....

ولی باز بی تفاوت رفتی

غصه را در دل این غمدیده

تکرار کردی

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت1:18 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

هیچکس منو یاد نمی کنه

هیچکس منو فریاد نمی کنه

هیچکس حتی واسه لحظه ای

میون خاطرات من پا نمی زاره

هیچکس مثه من تنها نیست تو این شهر غریب

هیچکس به این دلتنگه دل شکسته سر نمی زنه

هیچکس واسه خاطر خدا حتی واسه لحظه ای دل منو شاد نمی کنه

نه انگاری همه غریبه ان

هیچکس حتی یه نظر به این وب تنها نمی ده

من که عمری سوختمو هیچی نگفتم

چه اشکالی داره اینبارم می سوزم

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت1:4 قبل از ظهرتوسط سولماز | |

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

 

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت3:56 بعد از ظهرتوسط سولماز | |


در آخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان آسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به آرامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه مي كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
آسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن


+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت2:57 بعد از ظهرتوسط سولماز | |

يك غروب ِ غم انگيز مي رسي از راه
كه مي برند مرا روي شانه هاي سياه
صداي گريه بلند است و جمله هايي هم
شبيه ِ تسليت و غصه و غمي جانكاه
به گوش يخزده ام مي رسد، وَ فريادي
شبيه ِ حرمت ِ اين لااله الا الله!
وَ چشم هام، كه چشم انتظار تو هستند!
اگر چه منجمدند و نمي كنند نگاه
وَ بغض مي كند آن جنازه ي من كه
"تو" را هميشه "نَفَس" مي كشيد و "خود" را "آه"!
چقدر شب كه تو را من مرور كرده ام وُ
رسيده ام به: غزل، گُل، شكوفه، دريا، ماه!
بدون تو، همه ي عمر من دو قسمت شد:
"دقيقه هاي تكيده"، "دقيقه هاي تباه"
اگر چه متن بلندي ست درد دل هايم
سكوت مي كنم و شرح ِ قصه را كوتاه

 

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت3:1 بعد از ظهرتوسط سولماز | |